<?xml version="1.0" encoding="UTF-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/">
    <channel>
        <link xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="hub" href="https://overblog.superfeedr.com"/>
        <link xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom" rel="self" href="https://zirmatn-jafar.cd.st/rss" type="application/rss+xml"/>
        <title><![CDATA[زیرمتن]]></title>
        <link>https://zirmatn-jafar.cd.st/</link>
        <generator>Overblog - https://www.over-blog.com</generator>
        <description><![CDATA[گروه فیلمنامه نویسی زیرمتن]]></description>
                    <item>
    <title><![CDATA[]]></title>
    <link><![CDATA[https://zirmatn-jafar.cd.st/-a50257898]]></link>
    <guid>https://zirmatn-jafar.cd.st/-a50257898</guid>
    <pubDate>Wed, 12 Sep 2012 13:18:12 +0200</pubDate>
    <description><![CDATA[قصه ی هستی پیرزن ، ساکت و آرام روی صندلی چوبی متحرک کنار نرده های ایوان نشسته بود و لحظه ای چشم از در نیمه باز کوچه برنمی داشت ، حتی رفت و آمدهای زیاد ساکنین خانه هم انحرافی در مسیر دید او ایجاد نمی کرد لبخند معنی داری بر لبان پیرزن نقش بست و او را به... ]]></description>
        <dc:creator><![CDATA[Bonjour.cd.st]]></dc:creator>
    </item>
                    <item>
    <title><![CDATA[]]></title>
    <link><![CDATA[https://zirmatn-jafar.cd.st/-a49775934]]></link>
    <guid>https://zirmatn-jafar.cd.st/-a49775934</guid>
    <pubDate>Sun, 02 Sep 2012 16:41:18 +0200</pubDate>
    <description><![CDATA[مهتاب چی شد پس این شارژ ؟ مشتری اومده دوباره - ... آخه نه نه دست خودم که نیست ... - بمیری ایشاا... که از دست همتون راحت بشم - دیگه کسی شارژ نمیده .... من چیکار کنم ؟؟ - ... امروز فقط دو تا شارژ گرفتی که یکیش هم سرکاری بوده ... مشتری هم که رفت ... - مهتاب... ]]></description>
        <dc:creator><![CDATA[Bonjour.cd.st]]></dc:creator>
    </item>
                    <item>
    <title><![CDATA[]]></title>
    <link><![CDATA[https://zirmatn-jafar.cd.st/-a49772732]]></link>
    <guid>https://zirmatn-jafar.cd.st/-a49772732</guid>
    <pubDate>Sun, 02 Sep 2012 13:40:39 +0200</pubDate>
    <description><![CDATA[- ... وای ... یه کم آروم تر ... آی ی ی ی ... * چته بابا ؟ این ادا و اطوار چیه از خودت در میاری ... ؟ * دردم اومد یواش ... الاغ ، آروم تر ... وای ... * این طوری نمیشه ... به پشت بخواب و پاتو بده بالا ... * خیلی خون اومده ؟ ... درش بیار دیگه ... * ... یه... ]]></description>
        <dc:creator><![CDATA[Bonjour.cd.st]]></dc:creator>
    </item>
                    <item>
    <title><![CDATA[گناه من چی بود آخه ... ؟]]></title>
    <link><![CDATA[https://zirmatn-jafar.cd.st/-a49331022]]></link>
    <guid>https://zirmatn-jafar.cd.st/-a49331022</guid>
    <pubDate>Tue, 28 Aug 2012 15:48:39 +0200</pubDate>
    <description><![CDATA[این برای چندمین بار بود که به خاطر من و امثال من با خانمش حرفش می شد . وقتی که او سوار ماشین دوستش شد من و چند تای دیگه تو ماشین دوستش بودیم که موقع پیاده شدن ، با خنده دستی به گونه های من کشید و من هم با او پیاده شدم . در خونه رو باز کرد و در حالیکه... ]]></description>
        <dc:creator><![CDATA[Bonjour.cd.st]]></dc:creator>
    </item>
                    <item>
    <title><![CDATA[پیدا کنید پرتقال فروش را]]></title>
    <link><![CDATA[https://zirmatn-jafar.cd.st/-a48886426]]></link>
    <guid>https://zirmatn-jafar.cd.st/-a48886426</guid>
    <pubDate>Tue, 21 Aug 2012 13:08:16 +0200</pubDate>
    <description><![CDATA[یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت... ]]></description>
        <dc:creator><![CDATA[Bonjour.cd.st]]></dc:creator>
    </item>
                    <item>
    <title><![CDATA[زبان حال یه مسجد]]></title>
    <link><![CDATA[https://zirmatn-jafar.cd.st/-a48849776]]></link>
    <guid>https://zirmatn-jafar.cd.st/-a48849776</guid>
    <pubDate>Mon, 20 Aug 2012 10:35:07 +0200</pubDate>
    <description><![CDATA[امام زاده رو با زوارش میشناسن چندین سال پیش تکه زمینی بودم در انتهای کوچه ای نسبتا باریک و محلی از اعراب نداشتم در میان آن همه مغازه و دکون و خونه هایی که اغلب ، علما تدریس می کردند علوم دینی را همیشه از خدا می خواستم به نحوی مفید باشم و از شماتت در و... ]]></description>
        <dc:creator><![CDATA[Bonjour.cd.st]]></dc:creator>
    </item>
                    <item>
    <title><![CDATA[معشوقه فرانسوی]]></title>
    <link><![CDATA[https://zirmatn-jafar.cd.st/-a48820454]]></link>
    <guid>https://zirmatn-jafar.cd.st/-a48820454</guid>
    <pubDate>Sun, 19 Aug 2012 10:32:09 +0200</pubDate>
    <description><![CDATA[معشوقه فرانسوی فصل اول ؛ ایران و فرانسه – تابستان 1391 مریم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، بالاخره بعد از یک سال جنگ و دعوای پدر و دختری توانسته بود پدرش را متقاعد کند تا برای ادامه تحصیل به فرانسه برود اما هرگز علت این مخالفت را نفهمید ، نه اینکه... ]]></description>
        <dc:creator><![CDATA[Bonjour.cd.st]]></dc:creator>
    </item>
            </channel>
</rss>

