گروه فیلمنامه نویسی زیرمتن
قصه ی هستی پیرزن ، ساکت و آرام روی صندلی چوبی متحرک کنار نرده های ایوان نشسته بود و لحظه ای چشم از در نیمه باز کوچه برنمی داشت ، حتی رفت و آمدهای زیاد ساکنین خانه هم انحرافی در مسیر دید او ایجاد نمی کرد لبخند معنی داری بر لبان پیرزن نقش بست و او را به...
Lire la suiteمهتاب چی شد پس این شارژ ؟ مشتری اومده دوباره - ... آخه نه نه دست خودم که نیست ... - بمیری ایشاا... که از دست همتون راحت بشم - دیگه کسی شارژ نمیده .... من چیکار کنم ؟؟ - ... امروز فقط دو تا شارژ گرفتی که یکیش هم سرکاری بوده ... مشتری هم که رفت ... - مهتاب...
Lire la suite- ... وای ... یه کم آروم تر ... آی ی ی ی ... * چته بابا ؟ این ادا و اطوار چیه از خودت در میاری ... ؟ * دردم اومد یواش ... الاغ ، آروم تر ... وای ... * این طوری نمیشه ... به پشت بخواب و پاتو بده بالا ... * خیلی خون اومده ؟ ... درش بیار دیگه ... * ... یه...
Lire la suite