گروه فیلمنامه نویسی زیرمتن
امام زاده رو با زوارش میشناسن چندین سال پیش تکه زمینی بودم در انتهای کوچه ای نسبتا باریک و محلی از اعراب نداشتم در میان آن همه مغازه و دکون و خونه هایی که اغلب ، علما تدریس می کردند علوم دینی را همیشه از خدا می خواستم به نحوی مفید باشم و از شماتت در و...
این برای چندمین بار بود که به خاطر من و امثال من با خانمش حرفش می شد . وقتی که او سوار ماشین دوستش شد من و چند تای دیگه تو ماشین دوستش بودیم که موقع پیاده شدن ، با خنده دستی به گونه های من کشید و من هم با او پیاده شدم . در خونه رو باز کرد و در حالیکه...
یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت...
معشوقه فرانسوی فصل اول ؛ ایران و فرانسه – تابستان 1391 مریم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، بالاخره بعد از یک سال جنگ و دعوای پدر و دختری توانسته بود پدرش را متقاعد کند تا برای ادامه تحصیل به فرانسه برود اما هرگز علت این مخالفت را نفهمید ، نه اینکه...
- ... وای ... یه کم آروم تر ... آی ی ی ی ... * چته بابا ؟ این ادا و اطوار چیه از خودت در میاری ... ؟ * دردم اومد یواش ... الاغ ، آروم تر ... وای ... * این طوری نمیشه ... به پشت بخواب و پاتو بده بالا ... * خیلی خون اومده ؟ ... درش بیار دیگه ... * ... یه...
مهتاب چی شد پس این شارژ ؟ مشتری اومده دوباره - ... آخه نه نه دست خودم که نیست ... - بمیری ایشاا... که از دست همتون راحت بشم - دیگه کسی شارژ نمیده .... من چیکار کنم ؟؟ - ... امروز فقط دو تا شارژ گرفتی که یکیش هم سرکاری بوده ... مشتری هم که رفت ... - مهتاب...
قصه ی هستی پیرزن ، ساکت و آرام روی صندلی چوبی متحرک کنار نرده های ایوان نشسته بود و لحظه ای چشم از در نیمه باز کوچه برنمی داشت ، حتی رفت و آمدهای زیاد ساکنین خانه هم انحرافی در مسیر دید او ایجاد نمی کرد لبخند معنی داری بر لبان پیرزن نقش بست و او را به...