گروه فیلمنامه نویسی زیرمتن
قصه ی هستی پیرزن ، ساکت و آرام روی صندلی چوبی متحرک کنار نرده های ایوان نشسته بود و لحظه ای چشم از در نیمه باز کوچه برنمی داشت ، حتی رفت و آمدهای زیاد ساکنین خانه هم انحرافی در مسیر دید او ایجاد نمی کرد لبخند معنی داری بر لبان پیرزن نقش بست و او را به...
Lire la suiteمهتاب چی شد پس این شارژ ؟ مشتری اومده دوباره - ... آخه نه نه دست خودم که نیست ... - بمیری ایشاا... که از دست همتون راحت بشم - دیگه کسی شارژ نمیده .... من چیکار کنم ؟؟ - ... امروز فقط دو تا شارژ گرفتی که یکیش هم سرکاری بوده ... مشتری هم که رفت ... - مهتاب...
Lire la suite- ... وای ... یه کم آروم تر ... آی ی ی ی ... * چته بابا ؟ این ادا و اطوار چیه از خودت در میاری ... ؟ * دردم اومد یواش ... الاغ ، آروم تر ... وای ... * این طوری نمیشه ... به پشت بخواب و پاتو بده بالا ... * خیلی خون اومده ؟ ... درش بیار دیگه ... * ... یه...
Lire la suiteاین برای چندمین بار بود که به خاطر من و امثال من با خانمش حرفش می شد . وقتی که او سوار ماشین دوستش شد من و چند تای دیگه تو ماشین دوستش بودیم که موقع پیاده شدن ، با خنده دستی به گونه های من کشید و من هم با او پیاده شدم . در خونه رو باز کرد و در حالیکه...
Lire la suiteیکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. چوپانی مهربان بود که در نزدیکی دهی، گوسفندان را به چرا می برد. مردم ده که از مهربانی و خوش اخلاقی او خرسند بودند، تصمیم گرفتند که گوسفندانشان را به او بسپارند تا هر روز آنها را به چرا ببرد. او هر روز مشغول مراقبت...
Lire la suiteامام زاده رو با زوارش میشناسن چندین سال پیش تکه زمینی بودم در انتهای کوچه ای نسبتا باریک و محلی از اعراب نداشتم در میان آن همه مغازه و دکون و خونه هایی که اغلب ، علما تدریس می کردند علوم دینی را همیشه از خدا می خواستم به نحوی مفید باشم و از شماتت در و...
Lire la suiteمعشوقه فرانسوی فصل اول ؛ ایران و فرانسه – تابستان 1391 مریم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجید ، بالاخره بعد از یک سال جنگ و دعوای پدر و دختری توانسته بود پدرش را متقاعد کند تا برای ادامه تحصیل به فرانسه برود اما هرگز علت این مخالفت را نفهمید ، نه اینکه...
Lire la suite