Eklablog Tous les blogs
Editer l'article Suivre ce blog Administration + Créer mon blog
MENU

گروه فیلمنامه نویسی زیرمتن

Publicité

زبان حال یه مسجد

امام زاده رو با زوارش میشناسن

چندین سال پیش تکه زمینی بودم در انتهای کوچه ای نسبتا باریک

و محلی از اعراب نداشتم در میان آن همه مغازه و دکون و خونه هایی که اغلب ، علما تدریس می کردند علوم دینی را

همیشه از خدا می خواستم به نحوی مفید باشم و از شماتت در و دیوار خونه ها و مغازه های مجاور خلاصی پیدا کنم

آخه تو کوچه ما همه صاحب عنوان بودند و فقط من بیکار و بی عار گوشه ای افتاده و بی مصرف مانده بودم

شاید چون صاحبم قم نبود و تهران زندگی می کرد به این وضع اسفناک دچار شده بودم

حق داشت بنده خدا ، آخه کی اون همه زمین مرغوب رو تو تهران رها می کرد و می اومد سراغ من ؟؟

شانس بد من بود که صاحبم یه خانم باشه ، چون اگه مرد بود زودتر یه سرو سامانی بهم می داد و خلاصم می کرد

واقعا خیلی دردناکه یه گوشه ای بی مصرف رهات کنند و سالی یه بار هم سراغی ازت نگیرن

تنها دلخوشیم این بود که مقابل بارگاه ملکوتی حضرت معصومه بودم و این تنها افتخارم بود اما خب ، همه همسایه ها هم مفتخر به قرابت با این حرم بودند اما نه مثل من الاف

تا این که یه روز اون خانم اومد سراغ من – خدا بیامرز صاحبم رو میگم ، نور به قبرش بباره – و می خواست یه سر و سامانی بهم بده

یادم میاد وقتی خونه ها و مغازه های مجاور فهمیدن که صاحبم می خواد یه مسجد وقفی بسازه تو دل من ، کلی برام خندیدند

یکی می گفت : بابا آخه تو 500 متری حرم کی میاد تو این مسجد نماز بخونه ، اون هم تو یه مسجد نقلی ته کوچه ؟؟

یکی دیگه می گفت : خدا شانس بده ، می بینی تو رو خدا ، یه زمین بی صاحب حالا می خواد مسجد بشه واسه ما 

هر کی یه متلکی بارم می کرد و راستش خودم هم ناراحت بودم از آخر و عاقبتم

نه اینکه از مسجد شدن بدم بیاد ، نه ، برعکس . اما همیشه از خدا خواسته بودم مفید بشم برا خلق الله ، اما به قول اون همسایه پشتی که می گفت : آخه تو جوار حرم بانوی کرامت ، کی حرمش رو ول می کنه و میاد تو این مسجد نقلی ته کوچه

داشتم منفجر می شدم از شماتت دوست و دشمن ، بغض بد جوری داشت خفم می کرد

هیچ وقت اون شب رو فراموش نمی کنم که خواب حرم رو دیدم . خواب دیدم از ارتفاع بلندی به شهر قم نگاه می کنم ، همه جا تاریک بود و ظلمات اما حرم مطهر نورانیت خاصی داشت و می درخشید . بیشتر که دقت کردم دیدم مکان های دیگری هم هستند که کم و بیش نورانی به نظر می رسند ... مسجد امام حسن عسکری نزدیک حرم ، کمی دورتر  مسجد امام حسن مجتبی  و ... اما متوجه شدم که زمین حرم عنایت ویژه ای برام قایل میشه و من هم کم کم دارم درخشش ویژه ای پیدا می کنم

بگذریم خیلی طولانی شد سرگذشت من اما همون شب خواب دیدم که مرحوم آقای بهجت تشریف میارن و تو مسجد وقفی فاطمیه امام جماعت میشن  و دیدم که خیلی از عرفای گمنام ترجیح میدن تو مسجد من نماز بخونن و بعد مشرف بشن حرم

و دیدم که همه خونه ها و دکون های محل ارادت ویژهای به من پیدا کردند و خیلی چیزها هم دیدم که اجازه ندارم بگم

یه روز – سه  چهار سالی قبل از فوت آقای بهجت -  یکی از عرفا که نمیتونم اسمشون رو بگم ، میگفت : مسجد اعظم به ستون و مناره و بزرگی مسجد نیست بلکه مسجد اعظم بودن به امامش است و می گفت : وقتی آقای بهجت فوت میکنند در همان سال و همان ایام یه جنگ و اختلاف داخلی بزرگی تو ایران حادث میشه که تبعاتی هم خواهد داشت

 

 

Publicité
Retour à l'accueil
Partager cet article
Repost0
Pour être informé des derniers articles, inscrivez vous :
Commenter cet article
S
ین داستان جالب بود . ادم رو یاد ادما می انداخت .اما داستان عاشقانه رو خیلی دوست ندارم چون داستان نباید به عنوان یک داستان عاشقانه نوشته بشه . ادم از داستان خودش باید به مفهوم عشق پی ببره
Répondre